تا به هم زنجیر و صدها حلقه را تنها کنیم
روزگار نامرادی این ضریحِ بندهاست
لب ترم کن تا گره را از خرافه وا کنیم
دل به این درها مبند ای آشنای پنجره
تا که نای قفل را با کفتری افشا کنیم
این همه پرواز خون خاکی که عادت میگرفت
با دوچشم این عقابان صد کمان زیبا کنیم
دستِ ما بی هم درین ماتمکده حرفی نداشت
یا نفس از جانِ خود یا قفل لب را وا کنیم
من به چشمت تو به حرفم ما به هم انگی زدیم
تا چو لاشه صحنه را بر کرکسان تنها کنیم
فرصتی دیگر نمانده خاک من حرفی بزن
خونِ این رگها بگیر و خون خود احیا کنیم
دستِ آخر یک نفس آغوشِ ما تنگ هم است
عاشقانه عاشقانه عاشقانه تا کنیم
برچسب:
نویسنده: آرتین عابدی